تبليغاتX
اخبار حاج آقا
سلام به همه دوستان حاج آقا

عید شما مبارک

به قول دورودیها بهارت مبارک

امید است سال نوآوری و شکوفایی برای همه جزءجزء جامعه و افراد باشد. هرچند که الحق و الانصاف می بایست همه سال ما. سال نوآوری و شکوفایی باشد.

از اینکه مدت زیادیه که به روز نشده ام عذرخواهی می کنم.

حقیقت امر اینه که درگیر یک تغییر و تحول اداری هستم و محل خدمتم تغییر کرده لذا بعد از چند روز که بر اوضاع مسلط بشم خدمت می رسم.

فعلا یا علی مدد

خدا نگهدار

حاج اقا

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 20:38 توسط میم.شین |

سلام

این متن سخنرانی بسیار مهم حضرت آیت الله العظمی وحید خراسانی است که در درس خارج فقه خود در مسجد اعظم قم بیان نمودند و جواب محکمی دادند به کسانی که در عزاداریهای سیدالشهداء خدشه می کنند.

حتما بخوانید و نظر بدهید.

یا علی مدد

حاج آقا

بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي سيدنا محمد و آله الطاهرين سيما بقية الله في الارضين و اللعن علي اعدائهم الي يوم الدين
بحث منتهي شد به جواب اشكال لغويت قاعده‌ي فراغ و حكومت قاعده‌ي تجاوز بر قاعده‌ي فراغ.
ولي چون پيش‌آمد اربعين است و جمعي هم عازم سفر هستند…
اين سفر، سفري است كه بايد همت همه‌ي آنهايي كه موفق مي‌شوند به توفيق انذار و ارشاد كه نتيجه تفقه در دين است، در درجه‌ي اول معرفت خدا؛
و معرفت خدا هم ممكن نيست الا به معرفت من هو سبيل الله و باب الله و صراط الله و به نص قرآن «و أتوا البيوت من أبوابها»؛
لذا معرفت امام دو حيث دارد:
يك حيث موضوعي كه خود او «به الوجود» است و «به النعم» است و كلّ ما في الكون به است.
و جهت طريقي اين است كه وسيله‌ي معرفت مبدأ و منتهاي وجود است و به معرفت او ميسر مي‌شود معرفت «من منه الوجود» و معرفت آن ذات قدوسي كه أعلي و أجل من أن يوصف است، به وسيله‌ي او است.
در زيارات ائمه, آنچه وارد شده و اهميت داده شده، اين جمله هست: «عارفا بحقه».
اين كلمات بايد خوب دقت بشود؛ «عارفا بحقه».
از اين جمله استفاده مي‌شود دو مطلب: يكي حق عمومي كه آن حق امامت كبري است و ولايت عظمي؛ يكي حق خصوصي؛ «عارفا بحقه».
هر امامي حقي دارد و معرفت آن حق، مهمترين اصلِ در معرفت او است.
معرفت هم بايد بر اساس حكمت باشد. جز به حكمت اصلا معرفت ميسر نيست.
حكمت, عبارت است از شناختن حقيقت إمّا به «لِم»، إما به «إنّ». اين دو طريق جوهره‌ي حكمت است.
اساس معرفت بايد حجت باشد.
حجت عبارت است از علم و علمي.
اگر بر اين اساس مؤسَّس شد، آن معرفت است كه منتهي مي‌شود به معرفت به نورانيت و قابل وصف نيست.
سيد الشهداء كه منتهي مي‌شود اين ايام به چهلم او و اربعين او، معرفت او لِمّاً، شناختن او إنّاً، آن قدر عظيم است كه جز خصيصين از اولياء, صلاحيت درك مطلب را ندارند.
ميرزاي شيرازي فحل الفحول، از تعظيم نائيني و آخوند عظمت ميرزا روشن مي‌شود.
اين محقّق كه باني مكتب سامرا است و محصول آن مدرسه، ميرزاي دوم است و اساطين فقه متأخرين محصول آن مكتب هستند.
اين جمله نشان مي‌دهد كه اين مرد چه جور به اين حقيقت رسيده؛
وقتي در مجلسش يكي از بزرگان كه منبر مي‌رفت، آن هم مجلسي كه نوحه‌خوان آن مجلس كه بوده؟
اين محقق عظيم الشأن مؤسس حوزه‌ي كبراي قم كه امروز مركز علميت تشيع است، اين مرد عظيم الشأن، در آن روزگار، در محضر ميرزا، نوحه‌ي مصيبت مي‌خوانده. مجلس همچه مجلسي بوده!
وقتي نشست آن عالم نحرير روي منبر در حضور ميرزا، يك جمله گفت.
اين جمله را هر كسي مي‌شنوند، ولي معرفت او مي‌خواهد كه بفهمد چيست!
تا شروع كرد به خواندن مقتل، اول جمله‌اي كه گفت «دخلت زينب علي بن مرجانة». تا گفت، ميرزا داد زد: «ديگر بس است، كافي است»!
از صبح ميرزا به سر و سينه زد، تا ظهر. آن هم همچه مجلسي!
اين است معرفت!
كو اين معرفت؟! كي شناخت زينب كه بود؟!
او مي‌شناسد. وقتي او گفت: چنين كسي بر چنين كسي وارد شد، كمر او را شكست!
ما، نه ما، اولين و آخرين، در اينجا محو هستند!
خود او كيست؟ كار او چيست؟
دو موضوع اينجا هست: يكي فاعل, يكي فعل؛ يكي مؤثر, يكي اثر؛ يكي علت, يكي معلول.
بر اساس قانون تناسب و سنخيت بين فاعل و فعل و مؤثر و اثر، دو بحث اينجا هست:
يكي اينكه خود حسين بن علي كيست؟
اين بحث فوق الطاقة البشرية!
بحث دوم اين است كه كار حسين بن علي چيست؟
روزگار روزهايي ديده؛ روز آدم را ديده؛ روز نوح نجي الله را ديده؛ روز ابراهيم خليل الله را ديده؛ روز موساي كليم الله را ديده؛ روز عيسي بن مريم كلمة الله را ديده؛ روز جوهره‌ي عالم وجود و عصاره خلقت، يعني قلب عالم هستي، خاتم النبيين را ديده.
اين روزگار، روز صد و بيست و چهار هزار پيغمبر ديده؛ اولشان آدم، آخرشان خاتم. صد و بيست و چهار [هزار] وصي را ديده، صد و بيست و چهار هزار وصي؛ اولشان هبة الله، آخرشان امير المؤمنين يعسوب المسلمين.
همه‌ي اين ايام را اين روز گار ديده. جميع ايام شهداء من البدو الي الختم، ايام صدّقين من البدو الي الختم [را] ديده.
آنچه محيّر العقول است اين است كه حجت خدا، لسان الله، يعني كسي كه «و ما ينطق عن الهوي», او مي‌گويد: «لا يوم كيومه [الحسين]»!
معلوم مي‌شود ايام صد و بيست و چهار هزار پيغمبر در مقابل اين روز كوتاه آمده. «لا يوم كيومک [الحسين]»!
شماها كه اينجا هستيد، بدون تعارف، بعضي از شماها اساتيد خارج فقه و اصول هستيد. بعضي اساتيد سطوح عاليه‌ي فقاهت هستيد. شما بايد اين مطالب را بفهميد و بفهمانيد.
وقتي مي‌گويد: «لا يوم كيومه [الحسين]»، تمام ايام را از نظر مي‌گذارند؛ تمام وقايع را مي‌بيند؛ بعد مي‌فرمايد «لا يوم كيومه [الحسين]».
اين كار چه بوده؟! چه كرده؟!
در يك كلمه خلاصه مي‌شود: توحيد خدا، مبدأ و معاد، نبوت انبياء، وصايت اوصياء، تمام كتب آسماني، همگي ممنون خون سيد الشهداء است!
اين خون همچه اثري كرد!
يك حديث لازم است امروز، ولو شرح حديث طاقت فرسا است، اما اهلش بايد خوب دقت كنند.
چون اساس بر حكمت است و ريشه‌ي معرفت بايد حجت قطعيه باشد.
اين روايت به سه طريق نقل شده:
دو طريق ثقة الاسلام كليني دارد؛ يك طريق شيخ المحدثين صدوق دارد.
و روايت را فعلا به طريق شيخ مي‌خوانم، منتها با دقت در سند و متن.
چون مجلس، مجلس عاميانه نيست. بايد شماها مجهز به معرفت كامل بشويد. بقيه‌ي مردم را هم منقلب كنيد.
شيخ المحدثين صدوق, عن ابيه, پدرش كيست؟ علي بن موسي بن بابويه، موثق به توثيق شيخ، علامه، نجاشي.
عن سعد بن عبد الله. سعد بن عبد الله كيست؟ موثق به توثيق شيخ الطائفه، ابن شهر آشوب، علامه.
عن يعقوب بن يزيد. اين مرد كيست؟ موثق به توثيق شيخ الطائفه و اول متبحر در رجال معتمد الكل نجاشي.
بعد از كيست؟ از ابن ابي عمير، من اجمعت العصابة علي تصحيح ما يصح عنه.
بعد از كيست؟ از معاوية بن وهب، موثق به توثيق مثل نجاشي و علامه.
سند همچه سندي!
اين سند را اهلش مي‌دانند كه مثل شيخ انصاري در دقيق‌ترين مباحث نفوس، دماء، اعراض، اموال، يعني همه‌ي صغريات اصالة الاحتياط، بر طبق اين سند, فتواي قطعي صادر مي‌كند.
آن وقت سند، يك همچه سندي!
متن چيست؟ متن اين است كه معاوية بن ابي وهب گفت:
وارد شدم بر امام ابي عبد الله جعفر بن محمد. ديدم به سجده افتاده.
جمله‌هايي كه در اين سجده است، محيّر العقول است!
«يا من خصّنا بالكرامة».
خوب دقت كنيد، از كجا شروع مي‌شود؟! با خدا حرف مي‌زند! مسئله اين قدر مهم است!
«يا من خصنا بالكرامة و وعدنا الشفاعة… و خصنا بالوصية و أعطانا علم ما مضي و علم ما بقي و جعل أفئدة من الناس تهوي إلينا»!
پنج هشت مطلب با خدا گفته كه هر مطلبي بحثي دارد.
وقت نيست، بعد از اين كلمات: «اغفر لي»، «اغفر لي و لإخواني».
بعد ديگر براي احدي دعا نكرده. دعاي سوم چيست؟
از اينجا بايد فهميد؛ آن دليل إنّي كه گفتم اين است:
«اغفر لي و لإخواني و لزوار قبر أبي [عبد الله] الحسين».
چه خبر است؟! چه غوغا است كه زائر قبر او به اينجا رسيده؟!
بعد حرفها دارد با خدا.
جايي كه گفتگوي امام ششم است با رب الارباب، در اينجا كميت هر عقلي لنگ است!
آنچه بهت‌آور است، اين جمله‌ها است:
«و ارحم»، «و ارحم»، آن و ارحمي كه او مي‌گويد، مي‌دانيد چه مي‌گويد؟ رحمتي كه او از ارحم الراحمين مي‌خواهد، قرآن را بخوانيد، «و رحمت ربك خير مما يجمعون».
اين رحمت را، چنين مسترحمي، از چنان ارحم الراحميني طلب مي‌كند, براي كي؟
«و ارحم تلك العيون التي جرت دموعها رحمة لنا». آن چشمهايي كه اشكهاي آن چشمها براي ترحم بر ما جاري شده.
اصلا من عاجزم از بيان!
«جرت»، «جرت دموعها رحمة لنا».
«رحمة لنا» خيلي حرف دارد!
يعني آن اشكهايي كه مي‌ريزد از اين چشمها براي ترحم بر آن پهلوي شكسته؛ بر آن محسن سقط شده؛ بر آن فرق شكافته؛ بر آن گلوي تير خورده.
«جرت دموعها رحمة لنا».
«و ارحم», «و ارحم تلك القلوب…»، رحمتت را بفرست بر آن قلبها، اما چه قلبهايي؟
«تلك القلوب التي جزعت و احترقت لنا»، دلهايي كه جزع كرده، آن دلها براي ما آتش گرفته.
مصيبت اين است! اين كلام كيست؟!
فكر كنيد، «احترقت لنا»، آيا چه شده؟! چه اتفاق افتاده؟!
اين عزاداري‌ها خيال نكنيد چيزي است؛
«احترقت لنا», دنيا بسوزد، هنوز كم است! مي‌دانيد چه شده؟!
واي بر آن كساني كه در اين شعائر خدشه كنند!
بيدار باشيد! مردم ايران! بدانيد كوچكترين كلمه كه شعائر حسينيه را سست كند، كمر خاتم النبيين را مي‌شكند!
اين عزاداري‌ها، اين سينه‌زني‌ها، اين زنجيرزني‌ها، بايد به حد أعلي حفظ بشود!
مسئله بازيچه كه نيست! اين كلام كيست؟!
«و ارحم تلك الصرخة التي كانت لنا»، «و ارحم تلك الصرخة التي كانت لنا»!
اين بي‌سوادهايي كه غلط مي‌كنند، مي‌گويند: آهسته گريه كنيد، امام ششم است، رئيس مذهب است، حديث اين حديث است.
فقيه كيست؟ فقهاء ور افتاده‌اند!
فقيه نائيني است! فقيه بروجردي است! فقيه حائري است!
فقيه اينانند كه مي‌گويند: سينه بزنيد، زنجير بزنيد، خون هم جاري بشود، بشود!
اين است فقيه! فقهاهت اين است!
آهسته گريه كن؟! اين غلطها چيست؟!
صيحه! صيحه يعني چه؟ صيحه عبارت است از شيون.
صرخه چيست؟ صيحه‌ي شديد صرخه است.
امام ششم مي‌گويد: خدايا! ترحم كن بر آن شيونهايي كه بر عزاي ما، از اين مردم سر مي‌زند.
«و ارحم تلك الصرخة التي كانت لنا».
«اللهم إني أستودعك…»، بار الها! من به تو به امانت مي‌سپارم…
ديگر غوغايي است از بحث اينجا!
محقق نائيني، همان فحلي كه آن فحل كسي است كه افتخار فقهاء بزرگ اين است كه دقائق «لباس مشكوك» او را بفهمند.
چنين فحلي مي‌گويد: «سينه‌زدن، زنجيرزدن براي سيد الشهداء حتي اگر خون جاري بشود، جايز است.»
جواز در اينجا، جواز به معناي اباحه نيست. شماها كه اهل فقه هستيد، اين فتوا، فتواي چه فحلي است؟!
بعد كه اين فتوا را صادر مي‌كند، اعاظم مذهب، اكابر دين، مثل سيد محسن حكيم، با آن مستمسكش، ذيل اين فتوا مي‌نويسد: «فتواي شيخ ما بالاتر از اين است كه محتاج به امضاي مثل مني باشد».
مثل فقيه شاهرودي مي‌گويد: «حقٌ في كمال التحقيق».
مثل تمام اعاظم، تا برسد با آنها كه اينجا خوابيده‌اند، اسطوانه‌ي فقهاهت هستند!
اين حائري است كه فتوايش اين است!
آن بروجردي است كه از او استفتاء مي‌كنند كه در شهر ما از اين ضريحها مي‌سازند, بعد روز عاشورا پرده‌ها رويش مي‌اندازند، به صورت علم بيرون مي‌آورند.
اين فقيه است! مي‌گويد: «در هر شهري، به آن جور كه رسم عزاداري است، بايد اجرا بشود.»
اين هستند فقهاء مذهب!
آن هم كسي كه تمام مباحث إضرار به نفس را به دقت رسيدگي كرده؛ همه‌ي احاديث را سندا، دلالتا ديده؛ تمام عناوين ثانويه و اوليه را طي كرده؛ تمام مباحث لا ضرر را پشت سر انداخته؛ بعد مي‌گويد در اين راه، اين اندازه ضرر هيچ اشكال ندارد.
مردم بايد روز عاشورا، فقط چشمشان را بدوزند به كربلا. كجا؟
آنجا كه فحل الفحول، يعني ميرزاي شيرازي, ميرزاي دوم، همان كسي كه صدها مثل بلاغي، افتخار اين دارند كه كوچكترين شاگرد او هستند، يك همچه كسي، روز عاشورا، سر برهنه، پا برهنه، در دسته‌ي طويرج سينه مي‌زند.
اين فقيه است! اين سند امت است!
عاشورا چشمتان به او؛
فاطميه گوشتان به كي؟
به آن كس كه مثل مرحوم آيت الله ميلاني، آيت الله خويي، اين دو افتخار مي‌كنند كه ريزه‌خور خوانِ شاگردي او هستند!
گوشتان به حرف او باشد.
او چه مي‌گويد؟!
(هل أتاك) [لست أدري] خبر المسمار
سل صدرها خزينة الاسرار

مملكت، بايد عاشورا، روز سوم جمادي الثانيه، همه‌ي هيئات، سينه‌زن‌ها، زنجيرزن‌ها بيرون بيايند، براي آن كسي زنجير بزنند كه علي بن ابي طالب، آن رادمرد عالم وجود، قطب دائره‌ي امكان، وقتي سر قبرش آمد، گفت:
«نفسي علي زفراتها محبوسة
يا ليتها خرجت مع الزفرات»

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 13:23 توسط میم.شین |

سلام

اگه یادتون باشه دیروز یا پریروز بود که در یادداشتی اشاره ای به مواضع اخیر و ناآگاهانه عبدالکریم سروش کردم.

چند روز قبل آیت الله شیخ جعفر سبحانی از علمای زبردست علم کلام که زمانی با همین آقای سروش رفاقتی هم داشته است پاسخی مفصل در جواب او نوشته که فکر کردم اگر همه دوستان حاج آقا اون رو بخونند شاید بد نباشد.

آيت‌الله جعفر سبحاني با ارسال يادداشتي به خبرگزاري فارس، با عنوان «انديشه‌هاي عصر جاهلي در آيينه ادبيات پر آب و رنگ امروز!»، به اظهارات عبدالكريم سروش درباره قرآن واكنش نشان داده است.

 

 

به گزارش خبرگزاري فارس، وي در ابتداي اين يادداشت با يادآوري سابقه سروش اين پرسش را پيش كشيده‌اند كه « او با آن چهره نوراني، و بيان شيرين، روزگاري مدرس نهج‌البلاغه بود. خطبه‌‌ همام را به نحو دلپذيري تفسير مي‌كرد، چه شد كه از اين گروه اين همه فاصله گرفت؟».
آيت‌الله جعفر سبحاني به نامه سرگشاده خود به سروش در آذر ماه 84 اشاره كرده‌اند كه طي آن لغزشهاي وي را گوشزد كرده‌اند و سپس اظهار اميدواري كرده‌اند كه سروش بار ديگر به آغوش امت اسلامي بازگردد.

متن اين يادداشت به اين شرح است:
در اوج اسلام‌ستيزي غربيان، كه ديروز رسانه‌هاي هلندي، و امروز رسانه‌هاي دانماركي جلودار آن هستند گزارش مي‌رسد كه گروهي در كشور دوم، از طريق هنرهاي تجسمي به اسلام‌ستيزي برخاسته و مي‌خواهند از طريق كاريكاتورهاي موهن و نمايش فيلم، پيامبر و قرآن را در انظار جهانيان نازيبا سازند، در چنين شرايط و اوضاع، مصاحبه‌اي از آقاي عبدالكريم سروش خواندم كه در سايت «آفتاب نيوز» به تاريخ 14 بهمن 86 به نقل از راديو هلند، بخش عربي، و ترجمه فارسي آن در راديو زمانه آمده بود.
من نمي‌توانم بدون دليل قاطع بگويم آنچه در اين مصابحه خواندم نظريه صددرصد خود اوست، ولي سكوت او را مي‌توانم گناهي نابخشودني در مقابل اين گزارش به شمار آورم. در شرايطي كه ملحدان غرب كمر به اسلام‌ستيزي و منزوي ساختن مسلمانان بسته‌اند، فردي كه در محيط اسلامي و در ميان علما و دانشمندان پرورش يافته و مدت‌ها سخنان او زينت‌بخش رسانه‌هاي ايراني بوده، سخناني به زبان آورد كه نتيجه آن اين است كه قرآن موجود، ساخته و پرداخته ذهن پيامبر است! و پيامبر در آفرينش قرآن، نقش محوري داشته است!
در آذرماه 84 نامه سرگشاده‌اي به آقاي سروش نوشته و در آنجا لغزش‌هاي او را در مسئله امامت و خلافت گوشزد كردم و بار ديگر از او درخواست نمودم كه به آغوش ملت اسلامي و بالأخص علما و حوزه‌هاي علميه باز گردد و بداند كه اين نوع سروصداها و هياهوها زودگذر است و به سان موج دريا، پس از اندي خاموش مي‌شود، و آنچه باقي مي‌ماند، همان حق و حقيقت است و تصور مي‌كردم كه اين نامه پدرانه درباره او مؤثر افتد. كساني كه اين نامه را خوانده بودند، از نگارش آن، اظهار رضايت مي‌كردند، ولي مصاحبه او درباره قرآن، بر تأسف و تأثرم افزود، و با خود فكر كردم كه زاويه انحراف روز به روز بيشتر مي‌شود و اين سؤال به ذهنم رسيد كه چه عاملي در كار است كه از اين فرد دست‌پرورده حوزه و دانشگاه، چنين بهره‌كشي مي‌كنند؟ او با آن چهره نوراني، و بيان شيرين، روزگاري مدرس نهج‌البلاغه بود. خطبه‌‌ همام را به نحو دلپذيري تفسير مي‌كرد، چه شد كه از اين گروه اين همه فاصله گرفت.
از اين مقدمه بگذرم، و با نگارش اين نامه و نقد انديشه او، روزنه اميد به اصلاح او را بار ديگر باز بگذارم، به اميد آن كه با خواندن اين نامه، بار ديگر به آغوش امت اسلامي باز گردد.

* مكتب شك يا «سوفيسم»

در قرن پنجم قبل از ميلاد، در يونان باستان، گروهي به مكتب شك در همه چيز، حتي در وجود خود، و وجود خارج از خود روي آورده و افكار و عقايد عجيبي را از خود ارائه كردند. رشد انديشه سفسطي مدتي بر تفكر يوناني غلبه كرد، لكن به وسيله حكيمان و انديشمندان بزرگي مانند سقراط و افلاطون و ارسطو به عمر آن خاتمه داده شد، زيرا مغلطه‌هاي آنان را آشكار ساخته و به بيماري سفسطه پايان بخشيدند. ارسطو با تدوين منطق، توانست يك نوع نظم فكري واقع گرايانه به بشر تقديم كند، با اين كه انديشمندان ياد شده خدمات ارزنده‌اي به تفكر بشري تقديم كند، با اين كه انديشمندان ياد شده خدمات ارزنده‌اي به تفكر بشري تقديم نمودند، ولي چيزي نگذشت كه مكتب ديگري به نام مكتب «لا ادري» به وسيله پيرهون (365-275م) پي‌ريزي شد و مكتب انكار واقعيات به مذهب شك مطلق تبديل گشت، ولي آن نيز ديري نپاييد و به تاريخ پيوست.
فلاسفه اسلام مانند شيخ‌الرئيس و پس از آن صدرالمتألهين دراين باره سخنان شيوايي دارند كه علاقه‌مندان مي‌توانند در اين مورد به كتاب «شناخت در فلسفه اسلامي» از اين قلم مراجعه كنند.
در خيزش اخير غرب، بار ديگر مكتب تشكيك به صورت‌هاي «علمي‌ نما» ظاهر گشت و همت گروهي از فلاسفه غرب، براين شد كه به جاي اين كه بربناي رصين فلسفه، طبقه‌اي بيفزايند، كوشش كردند كه بار ديگر همه اين بنا را فرو ريزند و هنر آنان اين شد كه همه جا در شك و ترديد سخن بگويند و به قول فروغي «هنر فيلسوفان انگليسي جز اين نبود كه بناي رفيع فلسفه را كه تا آن زمان برپا شده بود فرو ريزند، بي‌ آن كه چيزي به آن بيفزايند.»
جاي سخن نيست كه شك، گاهي گذرگاه يقين است و تا انسان شك نكند به يقين نمي‌رسد ولي شكي زيباست كه پل يقين باشد و به اصطلاح گذرگاه باشد نه اقامتگاه، ولي متأسفانه شك اين گروه اقامتگاه است، نه معبر و گذرگاه.
بيماري ديگري كه زاييده همين تفكر شك‌گرايي است، طرح نظريه، بدون اين كه كوچكترين دليل و برهان، به همراه آن باشد، و هرگاه سؤال شود دليل شما براين گفتار چيست؟ مي‌گويد: «I think» ( من فكر مي‌كنم). اما شما چرا چنين فكر مي‌كنيد؟ به چه دليل؟ سؤال از دليل و برهان ممنوع است!!
شيخ‌الرئيس مي‌فرمايد: هر فردي گفتار كسي را بدون دليل و برهان بپذيرد، او از فطرت انساني منسلخ شده است، ولي متأسفانه اين بيماري (طرح نظريه بدون دليل) آن هم با يك رشته سخنان حماسي به تدريج گسترش پيدا كرده در حالي كه منطق قرآن اين است: «قُلْ هاتُوا بُرْهانكُمْ».
جناب سروش در آن بحث پيشين (بحث امامت و خلافت) درباره امامان بي‌مهري كردند ولي در اين‌جا گام فراتر نهاده به حريم وحي و قرآن بي‌مهري ورزيده‌اند، و من از خدا مي‌خواهم كه وي در اين حد توقف كند و گام فراتر ننهد، كه مبادا سعادت اخروي او (كه قطعاً خواستار جدي آن است بيش از اين به خطر بيفتد.)

* خلاصه نظريه

حقيقت اين است كه او در بيان نظريه خود دچار اختلاف و تناقض‌گويي مي‌شود و نمي‌توان اطراف آن را در نقطه‌اي و به صورت نظريه واحدي گردآوردف و به اصطلاح آن چنان به نعل و به ميخ مي‌زند كه اگر به نقطه‌اي اعتراض شود، بتواند از آن بگريزد. اينك سخنان او را در چند فراز نقل مي‌كنم:

1. تجربه‌اي به سان تجربه شعرا

دكتر سروش مي‌گويد: وحي، الهام است و اين همان تجربه‌اي است كه شاعران و عارفان دارند، هرچند پيامبر آن را در سطح بالاتري تجربه مي‌كند، و در روزگار مدرن ما، وحي را با استفاده از استعاره شعري مي‌فهميم، چنان‌كه يكي از فيلسوفان مسلمان گفته است وحي بالاترين درجه شعر است.

* تحليل

اين نظريه، نظريه جديدي نيست، بلكه همان است كه مشركان مكه، قرآن را از اين راه تفسير مي‌كردند و مي‌گفتند: همان‌طور كه امرؤ القيس در پرتو الهام، معاني و الفاظ را مي‌آفريند، محمد نيز از همين طريق، آفريننده معاني و الفاظ آيات است. مسلماً مقصود آنان از شعر، شعر منظوم نيست، بلكه يافته و تخيلات انسان از طريق تفكر چه در قالب نظم و چه در قالب نثر. قرآن اين نظريه را از آنان نقل مي‌كند و به نقد آن مي‌پردازد:
«وَ يَقُولُونَ أإنّنا لتاركُوا آلهتنا لشاعرٍ مَجْنُون» (صافات/ 36).
«مي‌گويند: آيا ما خدايان خود را به خاطر يك شاعر ديوانه رها مي‌كنيم؟!».
و نيز مي‌فرمايد:
«أَمْ يَقُولون شاعر نتربّص به رَيب المَنُون» (طور / 52)
«مي‌گويند: او شاعر است و ما در انتظار مرگ او هستيم».
و گاهي قرآن را از سه راه توجيه مي‌كردند و آن را ساخته فكر پيامبر دانسته، گاهي مي‌گفتند: افكار پراكنده است و گاهي مي‌گفتند به خدا دروغ بسته و سرانجام مي‌گفتند: شاعري است كه تخيلات خود را در اين قالبها ريخته است:
«بَلْ قالُوا أَضْغاثُ أَحلام بَل افتراهُ بَلْ هُوَ شاعِرٌ» (انبيا / 5).
«بلكه مي‌گفتند: افكار آشفته‌اي است، بلكه آن را به دروغ ساخته و پرداخته است، بلكه او شاعري بيش نيست».
قرآن در نقد اين نظريه مي‌گويد:
«وَمَا هُوَ بِقَول شاعرٍ قَليلاً ما تُؤْمِنُون» (حاقه/ 41).
«‌آن سخن شاعري نيست، شما اندك ايمان مي‌آوريد».
و در آيه ديگري مي‌فرمايد:
«وَمَا عَلّمْناهُ الشعْر وَما يَنْبَغي لَهُ إِنْ هُوَ إلاّ ذِكرٌ وَ قُرآن مُبين» (يس/ 69)
«ما به او شعر نياموختيم و سزوار او هم نيست، و آن، جز يادآوري و قرآني آشكار نيست».
بالأخره آنان، پيامبر را با شعرا در يك صف قرار داده بودند، محتواي نظريه مورد بحث نيز بيش از اين نيست، هرچند كلمه «در سطح بالاتري» را به آن افزوده است، ولي مجموعاً از يك منشأ سرچشمه مي‌گيرد.
اگر مي‌گويد: شعرا از خود، الهام مي‌گرفتند ولي پيامبر از مقام ربوبي الهام مي‌گرفت، در اين صورت، عطف اين دو به هم، عطف مباين به مباين است و در نتجيه تشبيه مخّل و ناروا مي‌باشد.
از اين بگذريم، بالأخره اين نظريه چه دليلي دارد؟ آيا شاهدي هم بر آن داريد؟ متأسفانه اين مصاحبه، سرتاسر، طرح يك رشته تصورات و مفاهيم است بي‌‌آن كه براي اثبات آن دليلي اقامه شود. اگر واقعاً قرآن در حد يك انديشه شعري هرچند در سطح بالاتر است، پس چرا تحدّي كرده ولو با آوردن يك سوره؟. كدام شاعر در طول عمر خود، تحّدي مي‌كند و مي‌گويد: احدي نمي‌تواند تا روز رستاخيز غزلي مانند غزل‌هاي من بياورد؟
در اينجا باز مي‌توان به صاحب اين نظريه گفت: همين تفسير و توجيه شما درباره قرآن جز يك نوع تجربه شعري چيزي ديگري نيست، يعني نفس شما اين انديشه را پرورش داده و بر صحفه ذهن آورده و بر نوك قلم و سر زبان جاري ساخته است، بي‌آنكه واقعيتي در پشت آن نهفته باشد.
اگر واقعاً شعر و شاعري و آنچه در اين رديف است، فاقد ارزش جادوانه است، سخن شما نيز از همين سنج است.

2. پيامبر آفريننده و توليدكننده قرآن است

در مورد ديگر مي‌گوديد: استعاره شعر، به توضيح اين نكته كمك مي‌كند، پيامبر درست مانند يك شاعر احساس مي‌كند كه نيرويي بيروني او را در اختيار گرفته است، اما در واقع يا «حتي بالاتر از آن، در همان حال شخص پيامبر همه چيز است، آفريننده، توليدكننده، بحث درباره اين كه اين الهام از درون است يا از برون، حقيقتاً اينجا موضوعيتي ندارد، چون در سطح وحي تفاوت و تمايزي ميان درون و بيرون نيست».

* تحليل

اين كلمات و جمل مي‌رساند كه صاحب نظريه، قرآن را تجلّي شخصيت دروني پيامبر (ص) مي‌داند كه در اصطلاح به آن «وحي نفسي» مي‌گويند. توجيه وحي در مورد پيامبران از طريق مسئله تجلي شخصيت باطن، نخست از طرف گروههاي تبشيري يعني كشيشان و خاورشناسان اظهار شد و بيش از همه خاورشناسي به نام «درمنگهام» در اين‌باره گردوخاك كرده است. وي با تلاش‌هاي كودكانه‌اي مي‌خواهد براي قرآن، منابعي معرفي كند كه يكي از آنها تجلّي شخصيت دروني است. او درباره نظريه خود چنين مي‌نويسد:
«عقل دروني محمد و يا به تعبير امروز شخصيت باطني او به بي‌پايگي آيين شرك، پي‌برده بود. او براي رسيدن به مقام نبوت به پرستش خدا پرداخت و در غار حرا براي عبادت، خلوت نمود و در آن جا ايمان وجدان او به درجه‌اي بلند رسيد و افق افكارش وسيع، و ديد بصيرتش دو چندان شد. در اين مرحله آن‌چنان نيرومند شد كه براي هدايت مردم، شايستگي پيدا كرد. او پيوسته در فكر و انديشه بود تا آنگاه كه يقين كرد: اين همان پيامبري مي‌باشد كه خداوند او را براي هدايت بشر برانگيخته است. اين آگاهي‌ها بر او چنان وانمود مي‌شد كه از آسمان بر او نازل مي‌شود و اين خطاب را خداوند بزرگ به وسيله جبرئيل براي او مي‌فرستد.»(وحي محمدي، ص 86)
آنچه احساس شاعران را از احساس پيامبران، جدا مي‌سازد، همان است كه آقاي سروش براي آن موضوعيتي قائل نشده است. شاعران منبع الهام را درون، و انبيا، منبع الهام را برون از خود مي‌دانند، ولي متأسفانه اين بزرگ‌ترين نقطه تفاوت را ايشان بسيار سهل و آسان گرفت و گفت: «بحث درباره اين كه آيا اين الهام، از درون است يا از برون، حقيقتاً اين موضوعيتي ندارد»، در حالي كه نقطه بارز تفاوت اين دو الهام در همين است.
افرادي كه در مسائل فلسفي و عرفان دست توانايي ندارند، نمي‌توانند مرز اين دو نوع الهام و دو نوع احساس را از هم جدا سازند، لذا همان مشركان عصر رسول خدا نيز به خاطر عدم توانايي در درك تفاوت اين دو نوع احساس، با خود فكر مي‌كردند كه چگونه ممكن است فردي از برون خود، الهام بگيرد و مأمور هدايت مردم شود. قرآن اين انديشه را از آنان چنين نقل مي‌كند:
«أكانَ لِلنّاسِ عَجباَ أن أوحَيْنا إلي رَجُل مِنْهُمْ أنْ أنْ أنذرِ النّاسَ وَ بَشّرِ الّذِينَ آمَنُوا أنّ لَهُمْ قَدَمَ صِدقٍ عِنْدَ رََبّهِمْ قَالَ الكافِرونَ إِنّ هذا لَسَاحِرٌ مُبينٌ» (يونس/ 2).
«آيا براي مردم مايه شگفت است كه بر شخصي از خود آنان وحي فرستاديم تا مردم را هدايت كند؟ و به گروه‌هاي با ايمان بشارت بده كه در درگاه الهي سابقه نيك‌ و راست دارند، ولي افراد كافر او را ساحر و جادوگر مي‌خوانند».
گروه‌هاي مخالف براي مبارزه با «وحي محمدي» در تمام اعصار، توجيه‌ها و تصورهايي داشتند ولي ماهيت توجيه‌ها و تفسيرهاي باطل در تمام زمان‌ها يكي بود. چيزي كه هست، در عصر حاضر، همان تهمت‌ها و ناسزاها، همان توجيه‌ها و تفسيرهاي بوجهلي و بوسفياني، تغيير قيافه داده و به صورت كالاي نو و به عنوان يك تحقيق علمي عرضه شده است.

3. مفاهيم از خدا، و الفاظ از پيامبر

صاحب نظريه در عبارت‌هاي پيشين، از طريق اجمال و تفصيل، قرآن را توليد خود پيامبر را آفريننده قرآن دانست. اما در همين مصاحبه در جاي ديگر مي‌گويد:
«پيامبر به نحو ديگري نيز آفريننده وحي است. آنچه او از خدا دريافت مي‌كند مضمون وحي است. اما اين مضمون را نمي‌توان به همان شكل به مردم عرضه كرد چون بالاتر از فهم آنها و حتي وراي كلمات است. اين وحي بي‌صورت است و وظيفه شخص پيامبر اين است كه به اين مضمون بي‌صورت، صورتي ببخشد تا آن را در دسترس همگان قرار دهد».
وي در اين نظريه، مفاهيم و معاني را از جانب خدا دانسته، ولي شكل و صورت را آفريده خود پيامبر مي‌شمارد. و در نتيجه بخشي از اعجاز قرآن را كه در زيبايي الفاظ و استواري تعبير نمايان مي‌شود، انكار ورزيده و فقط معاني را از جانب خدا دانسته است.
بنابراين قرآن كار مشتركي ميان خدا و پيامبر است زيرا معاني از جانب خدا و صورت از جانب پيامبر مي‌باشد تو گويي يك شركت سهامي است كه سرمايه از جانب خدا و صورت‌سازي از جانب پيامبر است.
اكنون بايد پرسيد كه اين نظريه نازلتر از نظريه نخستين است؟، در آنجا همه چيز از آن رسول خدا بود، جز يك رابطه ضعيف با خدا، ولي در اين جا معاوني بي‌صورت از جانب خدا و صياغت و صورت از جانب پيامبر!
و نيز بايد پرسيد: دليل شما براين مشاركت چيست؟ آيا خداي قادر بر انزال مفاهيم، قادر بر صورت‌سازي نيست؟
از اين گذشته، خود قرآن برخلاف اين نظريه گواهي مي‌دهد، زيرا كراراً به پيامبر امر مي‌كند: چنين بگو مثلاً: «قُلْ هُوَ الله أحََد» يعني مفاهيم و صور هر دو از جانب خدا است.

4. شرايط حاكم بر زندگي پيامبر، توليدكننده قرآن است

صاحب اين نظريه گاهي، خود پيامبر را مستقلاً توليدكننده قرآن مي‌داند و مي‌گويد: او همه چيز است، و نقش محوري دارد، و گاهي نوعي مشاركت بين خدا و پيامبر را مطرح كند، اما گاهي هم مي‌خواهد بگويد شرايط حاكم بر زندگاني پيامبر، توليدكننده اين مفاهيم و افكار و معاني است و به تعبير ديگر، زمان را آفريننده اين محصول (قرآن كريم) مي‌شمرد و مي‌گويد:
«تاريخ زندگي خود او، پدرش، مادرش، كودكي‌اش و حتي احوالات روحي‌اش در آن نقش دارند. اگر قرآن را بخوانيد حس مي‌كنيد كه پيامبر گاهي اوقات شاد است و طربناك و بسيار فصيح، در حالي كه گاهي اوقات پرملال است و در بيان سخنان خويش بسيار عادي و معمولي.... اين جنبه كاملاً بشري وحي است».
اكنون سؤال مي‌شود: او در اين تعبير مي‌خواهد قرآن را كتابي صددرصد بشري معرفي كند و به‌سان ديگر مؤلفان قلمداد كند كه شرايط حاكم بر زندگاني آنان در نگارش و تعبير آنان كاملاً مؤثر مي‌باشد و به تعبير ديگر تمايلات و فرهنگ‌ها، در تدوين آن كاملاً مؤثر بوده است. اگر واقعاً چنين است، پس چرا خداي محمد، همه آنها را نفي مي‌كند و عاملي جز وحي را در آفرينش قرآن مؤثر نمي‌داند و مي‌فرمايد:
«وَما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوي * إنْ هُوَ إلاّ وَحْيٌّ يُوْحي * عَلَّمهُ شَديدُ الْقُوي» (نجم/ 3-5).
«او هرگز از روي هوا و هوس سخن نمي‌گويد و آنچه مي‌گويد سروش غيبي است كه در اختيار او گذارده شده است و موجود نيرومندي (فرشته وحي) به او آموخته است».
دم زدن از اين كه قرآن كتاب بشري است، با صدها آيه قرآني در تضاد است. اينك برخي از اين آيات:
1- «ولو كانَ مِن عندِ غيرالله لوجَدوا فيه اختلافاً كثيراً» (نساء 82)
اگر از جانب غير خدا بود، در آن اختلاف فراواني مي‌يافتند.
2- «كتاب انزلناه اليك لتُخرِجَ الناسَ مِنَ الظُلماتِ الي النور» (ابراهيم 1)
قرآن كتابي است كه ما آنرا فرو فرستاديم تا مردم را از تاريكي‌ها به روشني وارد سازي.
3- «انا انزلناه قراناً عربياً لعلكم تعقلون» (يوسف 12)
ما آنرا به صورت قرآن عربي فرو فرستاديم تا بينديشيد.
4- «و كتاب انزلناه مبارك» (انعام 92)
اين كتاب مباركي است كه ما آنرا ارسال كرديم.
با اين گفتار صريح چگونه آنرا كتاب بشري تلقي كنيم و آنرا ساخته بشر بدانيم در حالي كه در صداقت و راستگويي محمد امين (ص) كسي ترديد ندارد.

* برداشت‌‌ها و اطلاعات نادرست

ما، در اين‌جا به تبيين اصل نظريه ايشان پرداختيم كه به چهار صورت مختلف بيان مي‌كند، بدون اين‌كه دليلي بر نظريه خود بياورد، و خود تناقض، روشنترين گواه بر بي‌پايگي آن است.
ولي در كنار اين نظريه، يك رشته شطحات و سخنان نا برازنده نيز دارد كه به صورت گذرا به آنها اشاره مي‌شود:
1. مي‌گويد: «امروزه مفسران بيشتري فكر مي‌كنند وحي در مسائل صرفاً ديني مانند صفات خداوند، حيات پس از مرگ، و قواعد عبادات خطاناپذير نيست، آنها مي‌پذيرند كه وحي مي‌تواند در مسائلي كه به اين جهان و جامعه انساني مربوط مي‌شود، اشتباه كند. آنچه كه قرآن درباره وقايع تاريخي، ساير اديان و ساير موضوعات عملي زميني مي‌گويد لزوماً نمي‌تواند درست باشد، اين مفسران، اغلب استدلال مي‌كنند كه اين نوع خطاها در قرآن خدشه‌اي به نبوت پيامبر وارد نمي‌كند چون پيامبر به سطح دانش مردم خويش فرود آمده است و به زبان زمان خويش سخن گفته است».
اكنون سؤال مي‌شود: اين كلمه «بيشتر» و «اغلب» كه به كار مي‌برد و مفسران اسلامي را به مطلب ياد شده متهم مي‌سازد، كدام مفسران هستند كه در طول چهارده قرن، به خطاپذيري قرآن در مسائل مربوط به زندگي اعتراف مي‌كنند؟ آنان جز مشتشرقان و جز دنباله‌روهاي آنان مانند رئيس قادياني‌ها و متأثر از آنان مانند برخي از نويسندگان مصري كسي نيستند.
از اين گذشته، اين تبعيض در خطا چه معني دارد كه پيامبر در ماوراي طبيعت صددرصد واقع‌گو و حقيقت‌نما باشد ولي در مسائل ملموس و عيني دور از حقيقت سخن بگويد؟ و اگر هم يك مفسر درباره آيه‌اي كه مورد نظر اوست، سخني گفته باشد، دليلي بر همگاني بودن مطلب نيست. قرآن علم و دانش پيامبر را عظيم‌ترين فضل الهي مي‌شمارد و مي‌فرمايد:
«وَعَلَّمَتَ ما لَمْ تَعْلَم و كانَ فَضلُ الله عَليْكَ عَظِيماً» (نساء / 113).
«خداوند آنچه نمي‌دانستي به تو آموخت و بخشش خدا به تو بسيار بزرگ است».
آيا دانشي كه قرآن آن را عظيم مي‌شمارد، چگونه در بخش دوم خطا‌پذير مي‌باشد؟
2. آنگاه گام فراتر نهاده و علم پيامبر را چنين توصيف مي‌كند:
«من ديدگاه ديگري دارم. فكر نمي‌كنم دانش او از دانش مردم هم عصرش درباره زمين، كيهان، ژنتيك انسانها بيشتر بوده است. اين دانشي را كه ما امروز در اختيار داريم، نداشته است و اين نكته خدشه‌اي به نبوت او وارد نمي‌كند، چون او پيامبر بود، نه دانشمند يا مورخ».
اكنون سؤال مي‌شود: دليل شما براين كه او از اين مسائل آگاه نبوده، و دانش او درباره اين مسائل در حد همان دانش عرب‌ جاهلي بوده است، چيست؟
ما، در اين‌جا نمي‌خواهيم در مورد اعجاز علمي قرآن سخن بگوييم زيرا درباره اعجاز علمي قرآن، در كتاب «مرزهاي اعجاز» به صورت گسترده، سخن گفته‌ايم. پيامبر گرامي (ص) از طريق وحي و جانشين معصوم او مانند علي (ع) در نهج‌البلاغه و فرزند او در صحيفه سجاديه از يك رشته حقايق علمي پرده برداشته‌اند كه جهان آن روز و ديروز آن را تصور نمي‌كرد. زهي بي‌انصافي كه اين همه حقايق علمي را در اين كتابها منكر شويم و آن‌گاه عذر بياوريم كه او پيامبر بود نه دانشمند، يعني پيامبر بود و عالم نبود، پيامبر بود و آگاه از اسرار نبود.

* اتهام به معتزله

از آنجا كه صاحب‌ نظريه، قرآن را توليد فكر پيامبر شمرده، به دنبال اين مي‌گردد كه براي خود شريك و همراه پيدا كند، در اين ميان ديواري كوتاه‌تر از ديوار معتعزله پيدا نكرده و اين مطلب را به آنها نسبت مي‌دهد و مي‌گويد:
«باور به اين نيز كه قرآن يك محصول بشري و بالقوه خطا‌پذير است و در عقايد معتزله داير به مخلقو بودن به طور تلويحي آمده است».
البته معتزله، هر چند منقرض شده‌اند و چندان شخصيتي بارز از آنها باقي نيست، اما كتاب‌هاي آنان در اختيار همگان است. حاشا و كلاّ كه آنها قرآن را مخلوق به معناي ساخته فكر پيامبر (ص) بدانند. اصولاً مسئله مورد بحث، در قرن دوم از طرف مسيحيان درباره عباسي مطرح شد كه آيا قرآن «قديم» است يا «حادث»؟ گروهي بر قدمت قرآن و گروهي بر حادث بودن آن معتقد شدند. محدثان، قرآن را قديم دانستند و متعزله حادث، زيرا قديم بالذات منحصر به خداست و غير او همه و همه حادث‌اند. و يكي از آنها قرآن است كه فعل خداست و فعل خدا از حدوث جدا نيست. و اگر مي‌گفتند مخلوق است، به معناي آفريده خدا است نه به معناي مختلق و ساخته فكر پيامبر، و لذا در روايات ما اصرار شده است كه قرآن را نه قديم بخوانند و نه مخلوق، زيرا قديم بخوانند، نوعي شرك است، مخلوق بخوانند، دشمن از آن سواستفاده كرده و آن را به معني مختلق و ساخته و پرداخته فكر پيامبر مي‌دانند، و لذا مشركان عصر رسول خدا (ص) همين تعبير را به كار مي‌بردند و مي‌گفتند:
«ما سَمِعْنا بِهذا في الملّة الآخرة إِنْ هذا إِلاّ اختلاق» (ص/7).
«ما اين سخن را در آييني ديگر نشنيديم و اين جز چيزي ساخته و پرداخته نيست».

* اتهام به مولوي و عرفا

باز براي اين كه تنها نماند، به فكر افتاده كه از مولوي مايه بگذارد و مي‌گويد:
«قرآن آيينه ذهن پيامبر است. آنچه در دل سخن مولوي مندرج است اين است كه شخصيت پيامبر، تغيير احوال و اوقات خوب و بد او همه در قرآن منعكس است».
نسبت دادن آسان است ولي اثبات آن مشكل، در كدام بيت مولوي اين نتيجه‌اي كه او گرفته آمده است؟ در حالي كه مولوي صدها بيت دارد كه درست خلاف اين را به صراحت بيان مي‌كند از جمله:
چون كتاب الله بيامد هم بر آن
اين چنين طعنه زدند آن كافران
كه اساطير است و افسانه نژند
نيست تعميقيّ و تحقيقي بلند

****
گرچه قرآن از لب پيغمبر است
هركه گويد حق نگفت، آن كافر است
اين همه آوازها از شه بود
گرچه از حلقوم عبدالله بود

* تعيين تكليف براي مسلمانان

او در پايان سخن براي مسلمانان امروز تعيين تكليف مي‌كند و مي‌گويد: «وظيفه مسلمانان امروز اين است كه گوهر قرآن را به گذشت زمان ترجمه كنند».
سؤال مي‌شود: قرآني كه شما آن را كتاب بشري و خطاپذير دانستيد، چه نيازي دارد كه به ترجمه و تفسير آن به زبان روز بپردازيم؟ چه نيازي به اين خطا‌پوشي هست؟ شما با معرفي قرآن به عنوان كتاب خطاپذير و بشري، از جامعه اسلامي فاصله گرفتيد، ديگر نيازي به نصايح شما نيست. آن كس مي‌تواند نصحيت كند كه در شمار اين گروه بماند، ولي فردي كه با گروهي وداع كند، جايگاه رهبري و راهنمايي و اندرزگويي خود را با اين كار از دست داده است.
در پايان يادآور مي‌شويم: بنده اين نامه را با كمال تأثر و تأسف نگاشته‌ام ولي اميدوارم كه اين مصاحبه از او نباشد و مترجم يا مترجمان درست ترجمه نكرده باشند كه در اين صورت ايشان وظيفه دارد كه اشتباهات آن را برطرف كند تا آب رفته به جوي باز آيد.
و نيز از صاحب نظريه درخواست مي‌شود درباره «وحي محمدي» و شبهاتي كه پيرامون آن از طرف خاورشناسان و دنباله‌روهاي آنان مطرح شده است به كتاب «نقد بيست و سه سال» از اين قلم مراجعه كنند. در آن كتاب به روشني ثابت شده است كه همه اين توجيه‌ها و تفسيرها همراه با زرق و برق، تعبير ديگري از داوري‌هاي عصر جاهلي است و در حقيقت، محتوا يكي و پوشش و شيوه بيان دو تا است. چيزي كه هست عرب عصر رسالت به خاطر سادگي، نظر خود را، برهنه مطرح مي‌كرد، ولي دگرانديشان به همان انديشه‌ها، رنگ علمي بخشيده و «سراب» را به صورت آب جلوه مي‌دهند.
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 13:34 توسط میم.شین |

سلام رفقا

ایام پایانی ماه صفر که مصادف با اربعین حسینی، و شهادت رسول خدا و سبط اکبر امام مجتبی و سلطان سریر ارتضاء علی بن موسی الرضا علیهم السلام است را به همه تسلیت می گویم و از خداوند متعال می خواهم که ما را در انجام وظایف دینی و اجتماعی خود ثابت قدم و موفق بدارد. انشاءالله

مدتهاست که از ابتدای ماه محرم الحرام تاکنون نتوانسته ام آنطور که بایسته و شایسته است مطالبی در خور توجه و قابل عرضه به محضر شما بنگارم.

امروز گفتم فقط محض ابراز وجود چند خطی نگاشته باشم تا انشاءالله این ماه صفر هم بگذرد و قدری سرحال بیاییم.

در این ایام و روزگاران مناسبت های گوناگونی داشتیم که در نوع خود جالب و عجیب، خوشحال کننده و ناراحت کننده بودند.

در ایام گذشته اجلاسیه مجلس خبرگان رهبری را داشتیم. مجلسی که به تعبیر بسیاری از کسانی که دستی بر آتش دارند و اندکی با مباحث مهم اجتماعی و نظام سیاسی و حکومتی آشنایند، از عقبه های قدرتمند حکومت جمهوری اسلامی ایران به شمار می رود و وظیفه خطیری بر عهده اعضای آن می باشد.

مهمترین چیزی که به تعبیر رئیس آن مجلس امسال و در اجلاسیه مجلس خبرگان ظهور و بروز داشت، حضور همه جانبه مسئولان ارشد نظام در کنار اعضای خبرگان و اتحاد و همدلی آنان و صمیمیت آنان بود.

شکی نیست که چنانچه مسئولان هر حکومتی، چه در سطح محلی و شهری و چه در سطح کلان و کشور، متحد و یکدست باشند و کمتر ساز مخالف بنوازند، موجبات رفاه، آسایش و تعالی فرهنگی، اقتصادی و سیاسی جامعه خود را فراهم می آورند.

امید است که این گردهم آیی مسئولان ارشد نظام در سایه مجلس خبرگان، نوید روزهای بهتری را برای ایران اسلامی و مردم مظلوم و شریف این مرز و بوم بدهد.

انشاءالله

اما مطلب بعد

مطلب بعدی حاج آقا در مورد سخنان اخیر عبدالکریم سروش است که متاسفانه خوب بدان پرداخته شد، اما آنگونه که شایسته و بایسته بود، پاسخ محکم و در خور تقدیری به او داده نشد.

هر چند افرادی نظیر آقای خرمشاهی، ایازی و یثربی و دیگر اساتید دانشگاه نوشتاری علیه گفته های بی پایه و اساس این مدعی روشنفکری و گریزان از دامان مکتب تشیع دادند، اما متاسفانه و با کمال تاثر ما به عنوان قشر دینی جامعه - حاج آقا ها رو می گم - حضور کم رنگی در این زمینه داشتیم.

البته برخی از عزیزان در سطح قم در طول یک دهه سخنرانی، سستی و کژی گفته های این فرد را اثبات نمودند. اما دریغ و صد دریغ که هنوز پاسخی در سطح ملی و جهانی به یاوه سرایی های این فرد ارائه نشده است.

البته چنانچه ضرورت باشد همه نکات انحرافی گفتار او را بیان خواهم کرد و هم پاسخهای مورد نیاز برای هر بیانش را منتهی همین حد بدانید که این مردک می گوید: پیامبر اکرم مثل دانشمندان امروز نبوده که از خیلی چیزهای خبر داشته باشد. اون فقط از بعضی چیزهای خبر داشته و دیگر چیزی نمی دانسته. حتی مثل دانشمندهای امروز نبوده است.

نعوذ بالله

چگونه است شما در خصوص عیسی نبی الله که در سوره مریم آیات ۲۹ و ۳۰ اشاره کرده است چنین گفتاری ندارید.

در آنجا که فرمود: فاشارت الیه قالوا کیف نکلم من کان فی المهد صبیا* چگونه صحبت کند کسی که در گهواره است و طفل است؟؟ قال انی عبدالله آتانی الکتاب و جعلنی نبیا* فرمود: من بنده خدا هستم که به من کتاب عنایت کرده و مرا نبی خود قرار داده است.

چگونه است که شما به پیامبری طفل شیرخوار را می پذیرید و نمی گویید او هم مثل دانشمندان دیگر نبود که درس های امروز را خوانده باشد و اطلاعی از اوضاع دنیایش داشته باشد. اما به نبی مکرم اسلام که خاتم پیامبران و رسول الله است اعتراض می کنید.

رسول الله یعنی چه؟ یعنی فرستاده خدا.

فرستاده خدا باید چه ویژگی هایی داشته باشد؟ شما اگر خودتان بنا داشته باشید از کسی برای مراسم مهمی دعوت به عمل آورید آیا یک آدم ناآگاه و معمولی را برای دعوت از او می فرستید تا اینکه بهترین کسی که می بینید از نظر علمی و بیان و ... وجود دارد را برای این کار انتخاب می کنید.

البته بحث در این خصوص زیاد است و بهتر است در اولین فرصت هم سایر یاوه گویی های این ابله را بنویسیم و هم جواب هایی که در آیات و روایات و حتی عقل ما وجود دارد را بیان نماییم.

التماس دعا

یا علی مدد

حاج آقا 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 9:50 توسط میم.شین |

رئيس مركز پژوهش‌هاي مجلس گفت: مجمع تشخيص مصلحت نظام نمي‌تواند به دولت يا مجلس دستور بدهد.

احمد توكلي درباره پيشنهاد‌هاي الحاقي مجمع تشخيص مصلحت نظام به ماده واحده بودجه سال 87 كه صبح امروز در مجلس مطرح و با اعتراض نمايندگان رو به رو شد اظهار داشت: نظارت بر اجراي سياست‌هاي كلي طبق نظر رهبر معظم انقلاب به مجمع تشخيص مصلحت نظام سپرده شده است. بنابراين مجمع دقت مي‌كند هرگاه مصوبه‌اي را در جهت سياست‌هاي كلي نبيند بايد اعلام نظر نمايد.
وي تاكيد كرد: تا اينجا مشكلي وجود ندارد اما مشكل از آن جا آغاز مي‌شود كه اولا مجمع تشخيص نبايد انطباق مصوبات مجلس را با سياست‌هاي كلي بخواهد بلكه مصوبات مجلس نبايد مغاير با سياست‌هاي كلي باشد.
توكلي تصريح كرد: چنانكه در قانون اساسي آمده است مصوبات مجلس لازم نيست منطبق بر اصول قانون اساسي و احكام شرع باشد بلكه نبايد مغاير اصول قانون و احكام شرع باشد و سياست‌هاي كلي نيز كه دنباله اصول قانون اساسي است مهمتر از خود اصول و احكام شرع نيست.
رئيس مركز پژوهش‌هاي مجلس در ادامه گفت: نكته ديگر آن است كه مجمع تشخيص بايد تنها موارد مغايرت مصوبات را اعلام كند و اينكه مجلس چگونه رفع مغايرت خواهد كرد ديگر به مجمع ارتباطي نخواهد داشت.
توكلي گفت: چنانكه شوراي نگهبان نيز چنين مي‌كند. مثلا در نامه‌ رئيس محترم مجمع تشخيص آمده است كه چون فلان قسمت لايحه تطبيقي با فلان قسمت سياست‌هاي كلي همخواني ندارد مجلس نبايد اعتبارات هزينه‌اي دولت را افزايش دهد.
وي اضافه كرد: يا در جاي ديگر گفته است دولت بايد تا آخر خرداد گزارش همسويي قانون بودجه با سياست‌هاي كلي را به مجلس تقديم كند. تعيين بايدها و نبايدها در اختيار مجمع نيست چون ممكن است مجلس مصلحت كشور ببيند اعتبارات هزينه‌اي را اضافه كند يا صلاح ببيند گزارش فلان مصوبه را تا آخر ارديبهشت ماه دولت تقديم مجلس كند.
نماينده تهران در ادامه گفت و گوي خود تاكيد كرد: نكته بسيار مهم اين است كه ما در حال نهادسازي هستيم و اين دومين بار است كه مجمع تشخيص غير از وظايف معقول خويش به عنوان نماينده رهبري در نظارت بر اجراي سياست‌هاي كلي دخالت مي‌كند.
وي گفت: ما همواره بايد نگران اين موضع امام و رهبري باشيم كه مجلس را در راس امور مي‌دانند.

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 7:50 توسط میم.شین |

سلام

با عرض تسلیت به مناسبت ارتحال روحانی مجاهد آیت الله محمدرضا توسلی آخرین نطق وی در مجمع تشخیص مصلحت نظام را منتشر می کنم. لازم به ذکر است که در خلال همین سخنرانی آقای توسلی فوت نمودند.

با عرض تسليت به پيشگاه مقام معظم رهبري و ملت عزيز لبنان و حزب الله در رابطه با شهادت عماد مغنيه و با تاسف از اين كه در ايام دهه فجر كه (از روز ورود حضرت امام (ره) تا 22 بهمن روز خوشحالي ملت ايران است و همه به ياد امام (ره) بودند ) جاي تاسف است كه در چنين ايامي به بيت رفيع حضرت امام (ره) آن طور اهانت ها و تهمت ها و دروغ پردازي هايي شد كه حتي راديوهاي بيگانه هم كلمات اين سايت را نقل كرده‌اند، همانطور كه حضرت عالي ( هاشمي)فرموديد ما نمي دانيم كه چه كسي هست اما متوجه مي شويم كه يك دستي در كار است كه بيت امام (ره) و شخصيت هاي مبارز اسلام را كه به انقلاب دلبستگي داشتند ،آنها را از صحنه خارج كنند. آقاي حاج حسن آقا خميني دو تا مطلب ذكر كرد كه حالا از منشا آن هم من يك خوابي كه ايشان ديده بودند را بگويم. حدود دو ماه قبل، بعضي از بزرگان اطلاع دارند، ايشان گفتند كه من خواب ديدم امام (ره) به من فرمودند كه : " حسن من را دارند از اين خانه بيرون مي كنند." گفتم: آقا چه كسي شما را از اين خانه بيرون مي كند؟ باز خواب ديدم دوباره كه امام (ره) فرمودند: "حسن من را دارند از اين خانه بيرون مي كنند" تا سه مرتبه من اين خواب را ديدم . البته من نمي گويم كه خواب حجت است اما گاهي خواب هايي است كه انسان از آنها چيزهايي را متوجه مي شود. من در كلمات حضرت امام (ره) مطالعه مي كردم و ديدم كه اين پيش بيني را خود امام (ره) كرده است در تاريخ 23 آبان 61 : «اين جانب هيچ گاه ميل نداشتم و ندارم كه درباره نزديكان خود سخني بگويم يا دفاع كنم. ليكن علاوه بر آنكه در پيشگاه مقدس حق (جل وعلي ) مقصر و مجرم هستم و از درگاه متعال است اميد عفو و بخشش دارم و تمام سرمايه ام اعتراف به تقصير و عذر از آن است و نزد مسلمانان و ملت عزيز نيز اعتراف به قصور ، تقصير و از آنان اميد عفو و طلب آمرزش دارم؛ اما درپيش گروه هايي و اشخاصي گناهاني نابخشودني دارم( از نظر اين گروهها) و احتمال قوي مي دهم كه پس از من براي انتقام جويي از من به بعضي از نزديكان و دوستانم تهمت ها كه من آن ها را ناروا مي دانم ، بزنند و به آتشي كه بايد مرا بسوزانند آنان را بسوزانند و احيانا به صورت دفاع از من انتقام مرا از آنها بگيرند.»
اين نامه اي است مفصل از امام (ره).

هاشمي : اين نامه كجا است؟ آيا اين نامه چاپ شده ؟

توسلي:بله، عين اين نامه هست. البته اين نامه مفصل است و من قسمتي از آن را خواندم.

هاشمي:اين در صحيفه نور و اين ها هم است؟

توسلي:در صحيفه امام(ره) هست، اين نامه در وعده ديدار امام (ره) هست.

صانعي:در دو سه جا هست.

توسلي:اين نامه در دو سه جا هست. شما ببينيد آقاي حاج حسن آقا يك مسووليت دارد. نگهداري ...، موسسه تنظيم و نشر امام (ره) مربوط به ايشان است و اگر او نخواهد امام (ره) را حفظ كند و كلمات امام (ره) را نگهداري كند خوب چه كسي بايد بكند؟
حاج حسن آقا يك كسي است كه هم توليت آستانه حرم امام را دارد و هم مسوول موسسه تنظيم و نشر آثار امام (ره) است.
خوب ، وقتي كه نگاه مي كند و مي بيند كه كلمات امام (ره) دارد طور ديگري معنا مي شود. اين وصيت نامه امام (ره) است. در بند ل وصيت نامه :
«وصيت برادرانه من در اين آخرين قدم هاي آخر عمر بر قواي مسلح به طور عموم آن است كه اي عزيزان كه به اسلام عشق مي ورزيد بيدار باشيد و هوشيار.
وصيت اكيد من به قواي مسلح آن است كه از مقررات نظام ، عدم دخول در احزاب و گروه ها و جبهه هاست. به آن عمل نماييد و قواي مسلح چه نظامي و انتظامي و پاسدار و بسيج و غيره اينها در هيچ حزب و گروهي وارد نشده و خود را از بازي هاي سياسي دور نگه دارند، در اين صورت مي توانند، قدرت نظامي خود را حفظ كنند.
امام(ره) در آنجا مي فرمايد: به عنوان دفاع از من. ارزش هاي انقلاب، امام (ره) فقط به روضه خواني و سينه زني نيست و اين ها نيست ... ارزش هاي انقلاب امام (ره) به آن چيزهايي است كه امام (ره) از آنها خون دل مي خورد، شما ببيند منشور روحانيت امام در سال 67 است.مي فرمايد كه در 15 خرداد 42 مقابله با گلوله تفنگ و مسلسل شاه نبود كه اگر اين ها بود مقابله را آسان مي نمود، بلكه علاوه بر آن گلوله حيله مقدس نمايي و تحجر بود. گلوله زخم زبان و نفاق و درويي كه هزار بار بيشتر از باروت و سرب جگر و جان را مي سوخت و مي دريد.عده اي مقدس نما واپس گرا همه چيز را حرام مي دانستند خون دلي كه پدر پيرتان از اين دسته متحجر خورده است؛ هرگز از فشارها و سختي هاي ديگران نخورده است. امام (ره) آمد ارزش هاي انقلاب را كه بگويد كه تهمت نزنيد ، دروغ نگوييد، ريا نكنيد.
من يك روز داشتم مي رفتم در اتاق ديدم كه مرحوم حاج احمد آقا با يكي از دوستان دارند صحبت مي كنند و به ايشان مي گويند كه امروز خدمت امام (ره) نرويد(ايشان هرروز خدمت امام (ره) مي رفتند) ايشان گفتند كه براي چه؟ حاج احمد آقا فرمودند: آيا شما درجايي صحبت كرديد؟ ايشان گفت: بله، فرمودند كه امام (ره) صحبت هاي شما را گوش كرده. شما در صحبت هايتان ظاهرا يك چيزهايي گفتيد كه مثلا گفتيد امام (ره) خدمت امام زمان مي رسد. فرياد امام (ره) بلند شد كه اين نسبت ها چه هست كه به من مي دهند . من هم يك فرد عادي هستم . چرا اين حرف ها را به من نسبت مي دهند؟ اين حرف ها چه است كه نسبت به من مي زنند؟ شما خودتان در خاطرتان است.

هاشمي:اين مساله چه بود آيا مساله سري است؟

توسلي:حالا نام ايشان را من چرا ببرم اگر خواستيد من به طور خصوصي به شما مي گويم.

هاشمي:حالا در مجمع كه در حضور آقايان ايرادي ندارد؟

توسلي:عرض شود كه آن چيزي كه شما خودتان مي دانيد. آن سه نفري كه آمدند و مي خواستند بگويند كه ما خدمت امام زمان (عج) مي رسيم. شما واسطه بوديد ، دونفر مرد بودند و يك خانم.

هاشمي:نه يك زن و شوهر بودند.

توسلي: به هر حال يك كتاب خطي هم آوردند و بردند و خدمت امام (ره) رسيدند و گفتند كه ما خدمت امام زمان (عج) مي رسيم، امام فرمود كه من سه تا سوال دارم؟ اول اين ها را از آقا سوال كنيد و براي من بياوريد من با شما صحبت مي كنم.

1-حادثه ربط حادث به قديم براي من لاينحل مانده است؟

2-آن چيزي كه من به آن خيلي علاقه دارم چه هست؟

3- و يك چيزي هم گم كرده ام كه آن چه است؟

مقصود امام (ره) از آن گمشده است ...

هاشمي :ايشان به يك عكسي علاقمند بودند.

توسلي:بنا شد كه بروند و خبر بياورند، دو روز آمدند و سر سه‌راه به مرحوم حاج احمد آقا فرمودند كه "برو ببين كه چه مي گويند". من متوجه نشدم كه چه چيزي گفتند به مرحوم حاج احمد آقا. كه وقتي برگشت امام (ره) فرمود و به ايشان گفت: "شيادها دست از اين حرفهايتان برداريد و دنبال اين شيادي ها نرويد" برنامه امام (ره) اين بود. نمي خواستند مردم را با اين حرفها سرگرم كنند و حرف امام (ره) اين بود.....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 9:42 توسط میم.شین |

سلام علیکم و رحمت الله

سلام به همه دوستان عزیز و رفقای دیروز - امروز و فردای حاج آقا

احوال شما چطوره

خوب و خوش و خرم و در پناه اهل بیت هستید؟

الحمد لله علی کل حال

مستحضرید که مدتی است به دلیل سفرهای گوناگون فرصت به روز رسانی نداشتم.

ابتدای محرم که از باب وظیفه به دورود لرستان عزیمت کردم و تا سیزدهم محرم در آن دیار مشغول کارهای حاج آقایی بودم.

پس از آن هم و حدودا ۱۵ یا ۱۶ محرم الحرام مصادف با ۸ بهمن ماه به عنوان نماینده همه عزیزان نایب الزیاره بودم در عتبات عالیات و نجف و کربلا و جای همه شما خالی

واقعا ایوان نجف عجب صفایی دارد /// حیدر بنگر چه بارگاهی دارد

و یا اینکه گفته اند:

ای عرش علا صحن و سرای تو حسین جان/// خوشتر ز بهشت کربلای تو حسین جان

واقعیتی انکار ناشدنی است

جای شما خالی

البته اگر فرصت داشته باشم در این خصوص اندکی خواهم نوشت و گزارشی از سفر را تقدیم اربابان فضل و قلم الکترونیکی خواهم نمود. انشاءالله چرا که فعلا اینقدر سرم شلوغه که حد و حساب ندارد.

البته کم و بیش هم خبرهای جاری را در خصوص کشور - استان و حتی شهرستان دورود  دارم و انشاءالله اگر عمری بود در خصوص این وقایع اتفاقیه هم قدری باید با یکدگر همفکری و همدردی نمود.

منتهی فقط یک جمله می نویسم و دیگر هیچ و آنکه: بنا به گفته بسیار زیبای رسول مکرم اسلام که برادر انقلابی و متعهد  آقای احمد توکلی نیز بدان اشاره داشته اند: حكومت، با كفر پايدار مي‌ماند ولي با ظلم نه

اللهم انا نشکو الیک فقد نبینا و غیبت ولینا و کثرة عدونا و قلة عددنا و شدة الفتن بنا

ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال  /// مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل (توسل /// توکل) بایدش

یا علی مدد

حاج آقا

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 12:14 توسط میم.شین |

 متن كامل نامه محمود احمدي نژاد خطاب به حداد عادل رئيس مجلس شوراي اسلامي به شرح ذيل است:
جناب آقاي دكتر غلامعلي حدادعادل
رياست محترم مجلس شوراي اسلامي
سلام عليكم
همه بر اين امر اتفاق داريم كه قانون اساسي دست آورد بزرگ انقلاب اسلامي و ميثاق ديني و ملي ماست. حفظ اين امانت الهي كه ملت عزيز صيانت آن را به ما سپرده، بر همه ما فرض است.
رئيس جمهور مطابق اصل 121 قانون اساسي سوگند شرعي ياد كرده است كه پاسدار قانون اساسي كشور باشد و مطابق اصل 67، نمايندگان محترم مجلس شوراي اسلامي سوگند ياد مي كنند كه از قانون اساسي دفاع كنند لذا سوگند شرعي، اين دو نهاد مهم را در پاسداري از اين ميثاق ملي، متعهد و ملتزم مي نمايد.
از سوي ديگر اصل 113 مسئوليت اجراي قانون اساسي را برعهده رئيس جمهور قرار داده است. براساس اين تكليف و در جهت ايفاي تعهد شرعي و ملي لازم مي دانم نكاتي را يادآور شوم:
1- اصل شصتم قانون اساسي، اعمال قوه مجريه را به استثناي اموري كه مستقيماً برعهده رهبري است از طريق رئيس جمهور و وزراء قرار داده است. لازمه تحقق اين اصل آن است كه هيچ امري از امور اجرايي كشور، خارج از مديريت رئيس جمهور يا يكي از وزراء وجود خارجي نداشته باشد. .......................................................................

ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 10:18 توسط میم.شین |